سفارش تبلیغ
صبا ویژن

خاک

 

عیدتون مبارک.


ارسال شده در توسط خاک
ارسال شده در توسط خاک
[ نظر]

(مگر نه اینکه مقدار به اندازه ظرف است مگر نه اینکه بخوانیم تا استجابت کنی پس چه شد؟هنوز سرگردان و حیران چراهایی هستم که ذهنم را تصرف کرده اند؟).

خدایا دست یاری به سویت دراز کرده ام بارها بارها ندیدی یا من صدایت را نشنیدم از من بگذر یک بار دیگر با تمام وجودم آری این بار از تمام وجودم از تو میخواهم که یاریم کنی که دستی بر دل بیمارم بکشی من به هیچ واسطه ووسیله ای آرام نمیشوم این چه دردی است که در وجودم نهادی نمیشد این بار اینقدر سخت مرا نمی آزمودی نمیشد این امتحان را با تبصره از من میپذیرفتی .

خدایا به کی رو اندازم در تسلای دلم تا به دلم نخندد به که روی آورم در تکاپوی دلم که یاد تو در درونش باشد خدایا یاریم کن عجزم را نمبینی آشفتگیم را نمیبنی بر افروختگیم را نمیبینی :

(وجودم مثل حوضی شده که سالهای سال آبش عوض نشده و ماهی های تنگ دلم با شکم های آماس کرده یکی یکی روی آب می آیند روزی هزار بار خودم را به دادگاه میکشانم و باز خواست میکنم شاید غرور وجودم را پوشانده بود و مستی غفلت عنان را از کفم گرفته بود تا به پشیمانی برسم که خدا کند رسیده باشم ...)

پروردگارا به تو روی میاورم به تو در این صبح دلگیر تهران که باران رحمتت میبارد تا غم را از وجودم  پاک کند ساعتها قدم زدم تا شاید آرام گیرم به عظمتت و بزرگیت نگریستم تا شاید مرهمی باشد بر زخم روح درد کشیده ام خدایا وجودم در خواب سرداست من از دلمردگیها بیمناکم که بی دل زنده ماندن کار من نیست تولدی را برایم آغاز کن تولدی برای زنده کردن نه زنده ماندن.


ارسال شده در توسط خاک

 

امشب شب آخر محرم:

ای چکیده زمشکت کوثر

        ای امیر سپاه حیدر

             ای نگاهت پناه لشگر

                        دیده ها در سراب

                              در حرم قحط آب

                                   حال اصغر خراب

                                             یا حسین یا عباس 

                                   یاحسین یا عباس   

                                             یا حسین یا عباس       


ارسال شده در توسط خاک

چند روز پیش رفته بودیم مزار برادر حاجی یهو بهم گفت که من خیلی نا شکرم .

گفتم:من نا شکری نمیکنم فقط بعضی وقتها منم مثل آدمهای دیگه دلم بهانه زمینی میگیره یعنی حق ندارم بهانه بگیرم گفت بهانه داداش میگیره برو خدا را شکر کن که داری حتی یه خاطره کوچیک تفاوت سنی باهاشون نداری میتونی سالی یک بارم ببینیشون حرف هم را بفهمین من چی یه خاطره کوچیک هم ندارم وقتی رفت 5 سالم بود هیچی یادم نمیاد گفتم نداشته باشی بهتر تا اینکه داشته باشی و نباشن گفت آهان این ناشکری دیگه...

یهو گفت آدمها بد شدن هر کی اگه تو را بخواد برای خودش میخواد برای اینکه بهت نیاز داره بعد خیلی راحت میزارتت کنار همه دنبال اینن ببینن تو چه نفعی براشون داری حرفهاش برام جالب بود گفتم خوب چرا مردم اینطوری شدن میدونید چی گفت :برای اینکه فکر امروز و فرداشونن مثل ما فکر عاقبتشون نیستن .

زندگی آنقدر ابدی نیست که بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت...

در آخر مثل همیشه خدایا ازت ممنونم از اینکه همیشه مراقبمی از اینکه دستت را از رو سرم بر نمیداری از اینکه دلتنگیام را میفهمی از اینکه همسفر زندگیم دلتنگیام را میفهمه تو سفر مراقبش باش تا سالم بر گرده.

خدایا دیگه چند وقتی بهانه داداش نمیگیرم دیگه نمیگم داداش می