سفارش تبلیغ
سرور مجازی
سرور مجازی

خاک

سر تا پای خود را خلاصه میکنم، می شوم قد یک کف دست که ممکن بود تکه آجر باشد توی دیوار یک خانه، یا یک قلوه سنگ روی شانه یک کوه، یا مشتی سنگ ریزه ته ته اقیانوس، یا حتی خاک یک گلدان باشد.خاک همین گلدان پشت پنجره.

یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت، هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه خاک باقی بماند . فقط خاک.

اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد،ببیند، بفهمد، جان داشته باشد، یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود ،انتخاب کند، عوض شود، تغییر کند .

وای خدای بزرگ !من چقدر خوشبختم،من همان خاک انتخاب شده هستم.همان خاکی که با بقیه خاکها فرق میکند.

من آن خاکی هستم که توی دست خدا ورزیده شده ام و خدا از نفسش در آن دمید ،من آن خاک قیمتی ام.

حالا میفهمم چرا فرشتها آنقدر حسودیشان شد .

اما اگر این خاک این خاک برگزیده که خاکی اسم دارد ،خاکی که نور چشمی و عزیز دردانه خداست ،اگر نتواند تغییر کند اگر عوض نشود اگر انتخاب نکند اگر همین طور خاک باقی بماند اگر آن اخر که قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا دهد ،سرش را بیندازد پائین و بگوید :یا لیتنی کنت ترابا.بگوید :ای کاش خاک بودم این وحشتناکترین جمله ای است که یک آدم میتواند بگوید .یعنی این که حتی نتوانسته خاک باشد چه برسد به آدم !

یعنی اینکه بار دیگر در سالروز ورودم به این کره خاکی در سالروز دمیده شدن نفست در وجود بی ارزشم خدایا دستانم را بگیر و نیاور آن روزی را که چنین بگویم و شرمنده تو باشم ...

با احترام خاک...

 

 


ارسال شده در توسط خاک

 

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود ،

ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه ،

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود .

شهادت حضرت زهرا (س) بر شما تسلیت باد


ارسال شده در توسط خاک

هفت سال پیش در چنین روزی برای اولین بار مادر شدم نمیتونم بگم چه حسی داشتم چون شاید اگر کسی بهم میگفت مادر شدی حس غریبی بهم دست میداد این حس فقط وقتی برام آشنا شد که بهم گفتی ماما...

تکتم میدونم دیگه میتونی بخونی پس بهت میگم من اگه گاهی سخت میگیرم فقط برای اینکه شما سخت بار بیای تا روزگار به هر بهانه ای نتونه دلتو ...شانهاتو بلرزونه همیشه من و بابایی و بقیه ...نیستیم شما باید بتونی از پس روزگار با توکل به خدا بربیای اگه از دست مامانی در گوشی بخوری بهتر تا از روزگار بخوری ...

خدا همیشه مراقبت من میدونم چون مراقب منم بوده و هست شما دیگه بزرگ شدی پس باید باهات محکمتر حرف بزنم و رفتار کنم از من نرنج ...

تا وقتی که هستم دلتنگیاتو گوش میدم اگه روزی روزگار من را از تو دور کرد میتونی همه دلتنگیاتو برای خدا سر سجاده پر از یاس بگی چون آن بهتر از من به حرفهات گوش میده ...

دلم میخواد همینطوری برات حرف بزنم اما نمیشه اینجا جاش نیست ...

هر سال روز تولدت شروع قصه ای است از خدا میخوام که این قصه را برات بی غصه رقم بزنه ...

مراقب دلتنگیات باش ...

مراقب تنهائیات باش...

مراقب خود خودت باش...

همیشه هر اتفاقی برات افتاد به غیر از خدا به هیچکس اعتماد نکن...

دلم طاقت نمیاره بزار این یکیم بگم وقتی نگاهم میکنی وقتی نوع نگاهات گاهی فرق میکنه وقتی حرف نمیزنی دلم میخواد فریاد بزنم تا شاید خدا از عمق وجودم تو را برام نگه داره خدایا من به هر چی وابسته شدم ازم گرفتیش وقتی تو دلتنگیام ازت میخوام که فرزین را بهم بر گردونی اما تو نگاهم نمیکنی کاری به تکتم نداشته باش بزار برام بمونه ولی بازم راضیم به رضای خودت من تسلیمم در برابر هر چی که تو بخوای خدا جونم...

 

 


ارسال شده در توسط خاک

وقتی تو آن خاک قدم میزنی  همه تفاوتهای بین من و تو  حس نمیشه اماوقتی بر میگردی حسها تبدیل به چراهایی میشن که ذهنت را پر کردن ذهن من پر از چراهایی که اگرم جوابی داشته باشه از منطق خودم داره شقایق سعی کن برای زمین خوردنت برای حست برای اینکه کسی صدات را شنیده برای چراهایی که تو ذهنت از شک بوجود آمد دلیلی با منطق خودت پیدا کنی .

وقتی آدم حس میکنه که خاک صداش میکنه میخواسته که صدات کرده قرار نبود تا همیشه فقط من صدای تو را بشنوم حالا تو را بر زدن صداتو شنیدن صدات کردن به این فکر کن که میتونی حرکت کنی از سکون در بیای از این حال خراب خودت را بیرون بکش چه دیگران باشن چه نباشن ؟چه صداتو بشنون چه نشنون؟سعی کن باشی برای بودن تا در حرکت جاری شوی از پس سنگلاخهای روزگار همه چیز را بیرون بکش برای آبادی ایران فکر کن اگه شهدا هم میخواستن مثل ما فکر کنن من و تو ما نبودیم .

اولین سفر جنوبی که رفتم پیکر مطهر سید را از شلمچه تازه آورده بودن توی وصیت نامش نوشته بود برای خاک شدن باید جنگید شاید آنوقتها مثل الان شما بودم گیج این حرفش که یعنی چی ؟ولی وقتی دل به خاک سپردم برای خاک شدن فهمیدم چی گفته ...

وقتی نوشته بود مادر من را ببخش تمام تعلقاتم را در شب کربلای پنج به این خاک سپردم نفهمیدم یعنی چی ؟اما خدا دوست داشت که همه اینها تلنگری باشه برای زخم روح درد کشیده ام ...

انقدر با خودم جنگیدم جنگیدم تا جواب چراهای ذهنم را پیدا کردم ؟

حالا هر وقت که میرم شلمچه تعلقاتم را به خاک میسپرم نه برای اینکه سید یادم داد برای اینکه خودم را بسازم برای اینکه آرام بگیرم همیشه مادرم میگفت من با بقیه بچهاش فرق دارم اما این فرق داره الان عذابم میده میگفت برای هر چیزی سالی هست برای شکستن نفستم سال قرار بده هر وقت که از شلمچه برمیگردم از خودم بدم میاد همیشه منو میکشونی تا شلمچه اما برم میگردونی قصد نوشتن دیگه نداشتم اما پستت مجبورم کرد بنویسم پس دلم میخواد فکر کنی که کی هستی ؟کجا ایستادی ؟قرار برای چی بجنگی؟با چراهای ذهنت بجنگ تو پیروز میشی ؟تو میتونی؟برای آبادی ایران که سلاحت بجنگی؟تو میتونی از ذوق شکستن منیتها پرواز کنی رفتن به چنین سفری برات زود نبود تو انتخاب شده بودی برای بودن برای خاک شدن ...

از زخم شناسنامه دارند هنوز                 

                                  در مسجد خون اقامه دارند هنوز

                                                                        آنان همه از تبار باران بودند

                                                                                                        رفتند ولی ادامه دارند هنوز...

 

 

 

 


ارسال شده در توسط خاک
<      1   2   3