سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

خاک

قبلا حال کسی را که وارد صحن میشد و از چشمانش ناخوداگاه اشک سرازیر میشد را نمی فهمیدم یا شایدم حال کسی را که با دستهاش مشبکهای کوچک را به امیدی فشار میداد یا شاید حال کسی را که انقدر تو بهانه های زمینیش گیر کرده حس همه چیز را از دست داده و تو تدبیر خدا مونده و از فرط تمنا تلو تلو میخوره و هیچی از این حال بیرونش نمیاره جز دستهای محکمی که رو شونه هاش حس کنه و بهش بگه بنده من نا امید نباش من هستم ...

را نمی فهمیدم ...

امشب که چشمم به ضریحتون افتاد  تمام این حسها را فهمیدم اما ته دلم قرص بود که هستی .

امشب از ته دل یکی را نفرین کردم نمیدونم چرا اما انقدر با آرامش نفرینش کردم که انگار از ته ته دلم دارم دعاش میکنم نمیدونم چرا ولی هر چی بود نفرین کردم .

خدایا از من بابت امشب بگذر...

دستمو ول نکن خدااا...


ارسال شده در توسط خاک